سيد محمد باقر برقعى

382

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا تو كردى سپيد جامه به تن * دوستداران همه سيه‌پوشند بلبلان چمن به فصل بهار * دور از نغمهء تو خاموشند تو چه بودى كه رنج و محنت و غم * همه با ياد تو فراموشند ز آن شرابى كه نوش كردى پار * دوستانت هنوز مدهوشند برو اى تُركِ جان‌ستان اجل * كه جهان در غم سياووشند برو اى دزد سفلهء سفّاك * كه برى گوهر و كنى در خاك دخترانِ مليح ذوق و هنر * در فراق تو بىپرستارند كودكان عزيز شعر و سرود * دور از ديدهء تو بيمارند به كجا رفتى اى نشاط وطن ؟ * بىتو دل‌ها همه عزادارند سوى كنعان خويشتن باز آى ! * كه همه عالمت خريدارند تو يكى ماه بىبدل بودى * ور نه ماه و ستاره بسيارند در شگفتم ز راه و رسم نوين * كآسمان گيرد از زمين پروين برو ، اى مادر سيه‌پستان * كه هنوزت ببينم آبستن نه چو حافظ دگر بزايى مَرد * نه چو پروين اعتصامى زن من چه‌سان گويمت كه پروين مُرد * نپذيرد كسى چنين از من بود پروين ز نور حقّ ، آرى * چيره بر نور كى شد اهريمن آن‌قدر گويمت ، كه شد لبريز * ساغر اندر كف خداى سخن يا كه تارى ز چنگ زهره گسست * يا دل ذوق را زمانه شكست آنكه با شعر خود دل همگان * مىنوازد هنوز ، كى مُرده ؟ آنكه از عطر خود مشام همه * كرده خوش‌بو ، چگونه پژمرده ؟ آنكه با نغمهء خدايى خويش * جان به تن مىدمد ، كى افسرده ؟ بىگمان از سياه‌كاريها * شده افسرده و دل آزرده رَخت خود زين سراى مهمان كُش * به يكى خانهء دگر برده